دیگر از تنهایی خسته شدم ٫ به کلاغها زیر میزی میدهم
تا قصه ام را به پایان رسانند .....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۲ ساعت 16:36 توسط تنها
|
خوش اومدین.....
به چه می خندی تو ؟ به مفهوم غم انگیز جــــدایی به چه چیز ؟ به شکست دل من یا که به پیروزی خویش؟ به نگاهـــم که چه مستانه تو را باور کرد ؟ یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟ به چه می خندی تو ؟ به دل ساده ی من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟ خنده دار است بخـــند!!! بخــــند!!!!
دلم يك اتفــــــاق مي خواهد يك تلفن نا آشنـــــا با بي ميلي تمام جواب دهم و صداي تــــــــــــــــــو...///////////خدايــــــــــــا ؛